X
تبلیغات
رایتل

بهار سال گذشته یکی از اقوام دور ما که از قضا دختر زیبایی هم بود ازدواج کرد. 

تا جایی که من خبر داشتم کسی از این ازدواج راضی نبود و علت اصلی اون رو تفاوت زیاد سن دختر و پسر عنوان میشد. 

من تا همین چند وقت پیش که یک سال و اندی از ازدواجشون میگذشت ندیده بودمشون. 

از دخترک بگم که دختری بود شیطون و پر از انرژی. همیشه توی مهمونی ها تمام شلوغی مجلس سر این دختر و شادابیش بود. 

اما این سفر که دیدمش از اون شادابی خبری نبود. چشماش غم خاصی داشت. بی حوصله بود. در کل اصلا شبیه تازه عروس نبود. وقتی که اومدن شوهرش رفت روی یک صندلی تکی نشست در حالی که عروس خانم روی صندلی دو نفره تنها بود. 

اصلا حال و هواشون به تازه عروس داماد نمیخورد. درسته که یک سال هست ازدواج کردند اما بازم توی یک سال همیشه برای هم تازگی دارن. 

اون شب حتی زمانی که امکانش میسر شد هم این دو نفر کنار هم ننشستن و اقای داماد هم تمام شب با چهره ای عبوس نشسته بود. همسرم که داماد رو قبلا هم دیده بود میگفت همیشه همین طوره. 

حتی تعارف ها و احترام های میزبان رو با احترام جواب نمیداد. 

چند وقت بعد شنیدم که دخترک اصلا از ازدواج راضی نیست. 

به قول خودش : ازدواج اون چیزی نبوده که انتظار داشته.

یادمه همیشه اون موقع که دختر خونه بودیم همیشه حرفش شوهر بود. همیشه میخواست ازدواج کنه. ولی اینکه الان این طوری هست و بعد از یک سال میگه  «ازدواج نکنید خوب نیست» اصلا علامت خوبی نیست. 

من الان حدود ۴ سالی میشه ازدواج کردم اما همیشه هرکسی ازم پرسیده ازدواج چطوره جوابم این بوده :

« آدم مناسب که باشه خیلی هم خوبه»

واقعا گاهی ازدواج به چه قیمته؟

به قیمت فرار از خانواده؟ برای پول؟ یا یک عشق تند که تبش هم زود عرق میکنه؟

چرا گاهی فقط به صرف اینکه شوهر کرده باشیم هر کسی رو به زندگیمون راه میدیم؟

واقعا شوهر به چه قیمت؟



پی نوشت : جای شما خالی ناهار لوبیا پلو درست کردم اما تنهایی خوردم :( همسر عزیز نتونست برای ناهار بیاد. 





برچسب‌ها: خانواده، ازدواج، شوهر
تاریخ : سه‌شنبه 7 آبان 1392 | 03:19 | نویسنده : بانوی ماه | نظرات (7)
.: Weblog Themes By BlackSkin :.