X
تبلیغات
رایتل

امروز هنوز توی شیش و بش خواب بودم که مامانم اومد دم اتاق صدام زد. 

معمولا این کارو نمیکنه. این دفعه ی دومی بود که من رو بیدار میکرد البته از زمانی که مدرسه تمام شده!!

دفعه ی قبلی ساعت ۶ صبح روز یکشنبه بود که من در خواب ناز بودم و اومد بیدارم کرد اینقدر گیج بودم که بلند شدم برم دانشگاه!! دیدم مامانم میگه پاشو پدرت رو ببریم بیمارستان....

امروز وقتی بیدارم کرد ۸:۳۰ صبح بود. فکر کردم میخواد برم براش خرید چیزی کم داره اخه شب عمه جان مهمان ما هستند. 

پریدم از اتاق بیرون که همسر جان بیدار نشه. دیدم باز میگه بیا پدرت رو ببر بیمارستان. 

رفتم توی اتاقشون دیدم بابام دستگاه فشارش بهش وصله و رنگش شده عین گچ. 

سریع رفتم توی اتاقم شوهر جان رو بیدار کردم و رفتیم بیمارستان. 

پدرجان سابقه ی فشار دارند. و هر موقع عصبانی بشند یا تحت استرس شدید باشند فشارشون میره بالا روی ۱۸ . دیگه دیشب فشارشون میره بالا و با ۳ تا قرص فشار هم پایین نمیاد .

تا ساعت ۱۱ دستمون به پدر جان بند بود. البته خدا رو شکر دکتر گقت چیزی نیست و فقط استرس نداشته باشند

اومدم خونه میبینم آشپزخانه روی هواست!! مادر جان درحال تدارک غذای شب بودند!

به دستور پدرجان دو نوع غذا داریم یکی کاملا سنتی و دیگری کاملا فرنگی. 

حلیم بادمجان ( یک غذای اصفهانی) و یک غذای چینی!!

از راه رسیده نرسیده تا همین لحظه که ساعت ۳ باشه بنده داشتم سبزی های اون غذای چینی رو خورد میکردم که باریک باشه اندازه باشه 

تا شب که اماده باشه برای درست کردن.

شوهر جان هم از وقتی اومد خونه خوابیده تا الان. منم گشنمه دلم نمیاد بدون اون غذا بخورم :(

این روز ها اوج هیجان من شده روزی مثل امروز. وگرنه بقیه ی روز ها که از صبح توی خونه تنها یا دارم درس میخونم یا جدیدا وبلاگ دوستان رو!

روز جمعه ی همه بخیر



تاریخ : جمعه 17 آبان 1392 | 15:03 | نویسنده : بانوی ماه | نظرات (6)
.: Weblog Themes By BlackSkin :.