X
تبلیغات
رایتل

سلام

این چند روز فقط کامنت های محبت آمیز شما رو میدیدم و نگرانی هاتون در مورد قرص های تجویزی.

اون قرصی که در موردش نوشتم فقط همون یک شب اون اثر خواب رو روی من داشت. 

اما راستش من باید این دوره ی قرص ها رو تمام کنم. 

درسته که امروز هر دکتری میری یک مشت قرص بی خودی میده و غالبا به قول دوستان فقط سست و خواب آلود میکنه که آدم چیزی یادش نمونه. 

اما من توی این ۳ روزی که دارم این قرص ها رو میخورم فعالیت های روزانه ام هیچ تغیری نکرده و یکی از این قرص ها رو من باید صبح بخورم. 

ولی غلتی که من این دوره رو ترجیح میدم تمام کنم 

۱- اینکه من به این دکتر کاملا اعتماد دارم. برای این دکتر غریبه یا بیمار گذری نیستم که براش بی اهمیت باشه ما سال هاست که با این دکتر رفت و آمد خانوادگی داریم. پس میدونم که با من مثل دخترش برخورد میکنه تا یک بیمار رهگذر. گرچه با توجه به کارنامه ای که از ایشون هست این دکتر یکی از بهترین دکتر های مغز و اعصاب ایران هستند. 

۲- دختری که این مدت من از خودم دیدم و میبینم با دختری که هستم فرق میکنه. من تبدیل شدم به یک انسان پرخاشگر زودرنج و کم طاقت که متاسفانه سر هر مثاله ی کوچیکی کنترلش رو از دست میده. 

امروز باز هم بخاطر مشکلی که با این مدیر ساختمان داریم شاید ۳۰ دقیقه فقط جیغ میکشیدم و میدونم که این من نیستم. من همیشه یه دختر صبور و با تحمل و متین بودم نه این موجود عصبی پرخاشگر که با هر مسئله ای از کوره در میره و به زمین و زمان گیر میده. 

راستش دوست ندارم که در مورد مسایل خیلی خصوصیم اینجا بنویسم نه اینکه به شما اعتماد ندارم نه کلا ادم کم حرفی هستم در این موارد. اما همین رو بدونید که 

از روزی که ازدواج کردم شاید ۶ ماه بعدش من خود خواسته و با تصمیم خودم وارد راهی شدم که فکر نمیکردم خیلی طولانی بشه و توی این راه طولانی که الان ۴ سال طول کشیده من خیلی اذییت شدم و همیشه زیر فشار روحی خیلی بدی بودم. به شوهر جان هم نمیگفتم و به اطرافیان این فشار رو بروز نمیدادم چون میدونستم اونا رو فقط بیشتر غصه دار میکنم.

از طرفی استرسی که از خرداد ماه تا آبان ماه روی من بود تا زمانی که نتیجه ی نهایی آزمایشم رو گرفتم و بعد مشکلی که همسر جان دچارش شده و من میدونم هیچ کاری نمیشه کرد جز اینکه تلاش کرد برای حلش تمام این ها فشار شدیدی روی من وارد کرد. 

از طرفی اگر یادتون باشه چند هفته ی پیش یک هفته نبودم و گفتم دعا کنید با خبر خوب بیام که نشد همون ضربه ی نهایی رو به من زد. از اون روز من آرامش ظاهری رو هم از دست دادم .

افسرگی من شدید تر شده و الان با هر چیز کوچکی حتی یک تبلیغ گریه میکنم یا هر محرک عصبی بی ارزشی من رو منفجر میکنه. 

اینا رو گفتم که بگم همه تون رو دوست دارم اما من باید برگردم به همون بانوی ماه واقعی بنابراین این دوره ی درمان رو تا آخر دنبال میکنم.

مرسی که اینقدر نگران من هستید. 

راستش این وبلاگ تنها دلخوشی من توی این لحظات هست. پس تا زمانی که باز بانوی ماه بشم ترکم نکنید لطفا. 


پی نوشت : امروز در راستای کمی تغییر روحی رفتم ناخن کاشتم. این دفعه ی سوم هست. دو بار زمان مجردی کاشتم اما اقای همسر دوست نداره. با مامان شوشو جان کلی جرف زدیم تا شوهر جان راضی شدن برای این کار. چیزی که بیشتر از هر چیزی توی کاشت ناخن دوست دارم صدای خوشگل تیک تیک ناخن روی کیبرد هست :))




تاریخ : پنج‌شنبه 28 آذر 1392 | 00:01 | نویسنده : بانوی ماه | نظرات (12)
.: Weblog Themes By BlackSkin :.