X
تبلیغات
رایتل

سلام

امروز نمیخوام از مشکلاتی که میبینم بگم و به اصطلاح غر بزنم.گرچه یه پست خیلی اعترا.ضی دارم که مینویسم به زودی. اما امروز میخوام از یه حس غریب بگم که امشب بهم دست داد. 

من متولد تابستونم عاشق گرما و متنفر از سرما. 

از روز های کوتاه متنفرم چون تا بفهمی چه خبره شب شده. بخصوص الان که اصفهانم دق میکنم وقتی غروب میشه. 

امروز عصر ساعت ۵:۳۰ تصمیم گرفتم برم بیرون با بچه های دایی. دخترش حدود ۱۳ سالشه و پسرش ۱۰ سال. نیم ساعت طول کشید تا قرتی خانم حاظر شد. البته برعکس خیلی از دختر های هم سن خودش اصلا آرایش نمیکنه ظاهرش هم خیلی ساده هست اما بسیار شیک . 

یک ساعت منتظر تاکسی بودم!! زنگ زدم میگه ۱۰ دقیقه ی دیگه ماشین میاد. ۲۰ دقیقه بعد زنگ زدم میگه گفتم که ۱۰ دقیقه دیگه! خلاصه ۳۵ دقیقه من رو معطل کرد و نیامد!! اخرش زنگ زدم بازم گفت ۱۰ دقیقه ی دیگه گفتم اقا شما ۳۵ دقیقه هست میگی ۱۰ دقیقه من که مسخره نیستم شما هم تنها آژانس این شهر نیستی. خلاصه زنگ زدم یه تاکسی دیگه و اون ۱۰ دقیقه ای اومد. 

کمی خرید داشتم تاکسی رو در اختیار گرفتم. از اون حراف ها بود. بعدم رو کرده به پسر داییم میگه پس با مامان دارین میرین جشنواره ( یه پاساژ هست ) من که نشنیده بودم وگرنه خدمتش میرسیدم!! من ۲۷ سالمه اما هرکی من رو میبینه باورش نمیشه چون خیلی کمتر میزنم. حالا این راننده ی عتیقه فکر کرده بود من مامان یه بچه ی ۱۰ ساله و ۱۳ ساله هستم!!!‌

اینم بگم که من اصلا آرایش غلیظ نمیکنم که سنم بره بالا. 

آخر برنامه ی امشب رو به یک شام ختم کردیم و البته قبلش من باز ۳ تا لاک دیگه خریدم رنگ جیغ =)))


وقتی برگشتم خونه کمی جلوی پنجره اتاق ایستادم. کوچه ی ما تقریبا تمام ساختمان ها ساخته شده اما جایی که اتاق مامانم دید داره نه همه خونه های قدیمی مونده علتش هم زیاد بودن وراث هست . ولی همین من رو برد به خاطرات خیلی دور

از خونه ای که یه مردی زندگی میکرد که توی خونه ی بقلی اسب نگه میداشت. زن دوم گرفته بود و یک شب چه دعوایی شد. هر طرف رو نگاه میکردم انگار باز بچه شده بودم ۱۰-۱۲ ساله و دارم بیرون رو نگاه میکنم. حس غریبی بود. 

همیشه دوست داشتم زود بزرگ بشم. بچگی نکردم واقعا. اما امشب دختری که داشت از پشت پنجره بیرون رو میدید یک بانوی ماه نبود. یک ماه کوچولو بود که داشت با کنجکاوی بیرون رو نگاه میکرد. میدونم اون لحظه من نبودم.



پی نوشت :

۱- یه داروخانه سر کوچه ی ما بود که همیشه ازش خرید میکردیم. پریشب خواب دیدم که رفتم سرش و میخواستم دارو بخرم. خیلی خوابم یادم نیست اما یادمه سر عمو جون بودم. امروز فهمیدم الان یک ساله فوت کرده!!! و من به طرز عجیبی خوابش رو دیده بودم. روحش شاد

۲- خواهری مریضه خیلی نگرانشم اما کاری هم نمیتونم بکنم.

۳- توی ادامه عکس لاک هام رو گذاشتم .

توضیحش :

 ۱- اولی از سمت چپ بالا که همونی هست که آرایشگاه زد. 

۲- دومی سمت راست بالا پریشب 

۳- سومی پایین سمت چپ دیشب

۴- پایین سمت راست امشب. 

از بین اینا از امشبی خیلی خوشم اومد. رنگ ها کمی با عکس متفاوت هستن. ولی رنگ امشب خیلی خوشگله. 

رنگ های جیغ رو میذارم بعد از ماه صفر میزنم. 

اون انگشت حلقه رو هم عمدا نگه داشتم که مثلا طرح دار باشه :)))

   

 اینم ناخن ها عجیبه من!!

!



تاریخ : دوشنبه 9 دی 1392 | 02:20 | نویسنده : بانوی ماه | نظرات (15)
.: Weblog Themes By BlackSkin :.