X
تبلیغات
رایتل

سلام

امشب بین راه رفتیم استراحتگاه مهتاب توی اتوبان قم کمی استراحت کنیم و آبی به دست و رو بزنیم. 

حدود ۱۵-۲۰ دقیقه ای توقف داشتیم. وقتی برگشتیم میخواستم سوار ماشین بشم که دیدم یه پسر بچه ی خیلی ناز حدود ۴ یا ۵ ساله داره بین ماشین ها میچرخه. بهش گفتم عزیزم نیا اینجا خطرناکه ماشین ها بی توجه هستند یه موقع بهت میزنن. برگشت عقب کنار اما بغض داشت. گفتم برو پیش مامانت. دیدم تکون نخورد. 

به شوهری گفتم الان برمیگردم. 

بهش گفتم گم شدی؟ گفت اره. دستش رو گرفتم گفتم گریه نکنی ها. الان مامانت رو پیدا میکنم. اسمت چیه. با بغض گفت عرفان. همین طور که میرفتم یه سمت ساختمان داد میزدم مامان بابای عرفان. اما کسی اهمیت نمیداد. شاید ۵-۶ بار فریاد زدم. اینم بگم که صدای من خیلی بلنده اونقدر که گاهی بهم تذکر میدن زشته برای یه دختر اینقدر صداش بلند باشه!‌

گفتم فامیلت رو میدونی چیه؟ گفت آره. و بهم گفت. رفتم پیش اطلاعات و بچه رو سپردم به دست کسی که پشت بلند گو بود. 

طفلکی خیلی ترسیده بود. 

برگشتم توی ماشین تا اومدیم حرکت کنیم ۵ دقیقه ای طول کشید و من چشمم به در بود ببینم میاد بیرون یا نه. آخرش دیدم باباش پیدا شد!

خیلی دلم گرفت. چطور یه پدر و مادر میتونن اینقدر بی اهمیت باشن که ده دقیقه از بچشون بی خبر باشن؟ از زمانی که من دیدمش تا فهمیدم گم شده و باباش تحویلش گرفت حدود ده دقیقه شد!. 

چطور دلشون میاد بچه رو ول کنن به امان خدا؟

هر دلیلی داشته باشه همیشه یک نفر باید مراقب بچه ی این سن باشه.


پی نوشت :

۱- از نوشته معلومه که برگشتم تهران 

۲- غر زدن ها رو نمیتونم کنار بذارم اگر ننویسم دق میکنم پس از فردا باز هم منتظر متن های اعتراضی من باشید که زیاد دارم :)))

۳- این چند روز یه دوست خیلی ماه خیلی بهم کمک کرد و آرومم کرد. ازش واقعا ممنونم. 

۴- به سرم زده یه پازل ۱۰۰۰ قطعه ای رو درست کنم. از دوشنبه دست به کار میشم. چرا دوشنبه؟ چون یک شنبه تمیزکار میاد و نمیتونم ریخت و پاش کنم :))

۵- تک تکتون خیلی گلید دوستتون دارم 

۶- همین  الان از استادم یک ایمیل گرفتم. درسی که نگران بودم که افتاده باشم رو بهم B  داده. وای خیلی خوشحالم اونقدر که کلی جیغ کشیدم. دمش گرمممم



تاریخ : جمعه 13 دی 1392 | 22:25 | نویسنده : بانوی ماه | نظرات (22)
.: Weblog Themes By BlackSkin :.