X
تبلیغات
رایتل

سلام

دیشب حدود ساعت ۲ بود که خوابم برد و ساعت ۳:۳۰ با صدای برخورد یک جسم سنگین با زمین از خواب پریدم. تا اومدم از تخت بیام بیرون دیدم مامانم اسم بابام رو فریاد میزنه. از اتاق پریدم بیرون دیدم بابام پشت در اتاق من روی سنگ خورده زمین و زمین پر از خون شده. خیلی هول کردم. 

بابام گیج گیج بود نمیفهمید چه خبره یا چیه. فقط میگفت حالت تهوع داشتم میخواستم برم بخوابم. وقتی نشست دهنش پر از خون بود اول فکر کردم خون ها از سرشه بعد دیدم نه لبش رو پاره کرده. 

از جاش بلند نشد همین طور نشسته رفت توی اتاقش (اتاق من و مامان بابام کناره هم هست) خیلی گیج بود حرفاش نا مفهوم 

شروع کردم به یک سری سوالات کلیشه ای پرسیدن از اینکه اسمش چیه متولد چه سال و ماهیه همه رو با کمی مکث جواب میداد 

ولی نمیدونست چند شنبه هست یا شب قبلش مهمان کی خونه ی ما بوده خیلی فکر کرد تا جواب داد مهمان کی بوده. 

فشارش رو گرفت نرمال بود اما نمیدونست ضربان قلبش به صورت نرمال چنده درحالی که این اصلا از پدر من بعیده . همیشه دقیق تمام مسائل پزشکیش رو میدونه. 

رنگش شده بود عین گچ و عرق سردی داشت وقتی دیدم این طوری هست بدون توجه به مامانم زنگ زدم به اورژانس. باهاشون مشورت کردم گفت چیکارکنم و آمبولانس هم اعزام کردند. 

شاید ۸ دقیقه ای طول کشید تا ماشین رسید. اومدن معاینه کردند و حتی موقعی که از پدر میپرسیدند چه قرصی مصرف میکنه نمی دونست. یک جعبه ی قرص داره که میگفت نمیدونم کدوم رو میخورم و چیه!! رفتم سر کیف داروهاش که از رنگشون دارو رو پیدا کنم سرم داد کشید که چیکار میکنی این رو برای چی برداشتی کیف اشتباه هست (میدونستم درسته) ول کردم محل ندادم به اورژانس گفتم چیکار کنیم؟ گفت ما میتونیم ببریمشون فلان بیمارستان دولتی که شاید ۳۰ دقیقه با ما فاصله داره درحالی که یک بیمارستان ۵ دقیقه ی خونه هست. اما چون خصوصی هست اون ۱۱۵ نمیتونه ببره. وقتی مطمئن شدم که حرکت دادنش خطر نداره سوارش کردم و بردمش اورژانس اون بیمارستان. 

در اثر ضربه ی وارد شده دندونش شکسته بود و لبش رو پاره کرده بود. 

تمام خون ها بخاطر همین بود. بلافاصله از سرش عکس گرفتند و بعد از شاید ۳۰ دقیقه هوش و حواس پدر اومد سرجاش. 

خودش میگه دستشویی بوده حالت تهوع بهش دست میده میخواد برگرده بخوابه که از زمان تصمیم گیری تا خوردن زمین هیچی یادش نمیاد. 

حتی از اتفاقات توی خونه مکالمات اورژانس یا حتی دعوایی که با من کرده بود هیچی یادش نبود. 

دیشب از حدود ۴ تا ۸ صبح ما بیمارستان بودیم اینقدر وحشت کرده بودم که حد نداره. ضربه میتونست خیلی بدتر باشه اما خدا روشکر به خیرگذشت. 

طفلکی لبش ۵ تا بخیه خورد اصلا دل نداشتم نگاهش کنم. 

خدایا عزیزانمون رو از شر بلا و چشم بد دور بفرما 

آمین


پی نوشت :

۱- در مورد نوشته ی دیروز: باران از دوستای خیلی خیلی خوب و نزدیک منه. برای همین مثال اون رو زدم تا بتونم توضیح در مورد سبک وبلاگم بدم وگرنه درسته اینا هم نوعی دلنوشته های منه 

۲- نظر ها رو همه رو خوندم اما الان توان جواب دادن ندارم. فردا همه رو تایید میکنم خیلی دوستتون دارم 

۳- این کرم پازل دیوونمون کرده. امروز مامان بزرگ جان که معرف حضورتون هستند هم آلوده شدند :))

۴- به زودی یک عکس از نصفه پازل میذارم :)))

۵- مرسی که هستید 




تاریخ : دوشنبه 30 دی 1392 | 01:22 | نویسنده : بانوی ماه | نظرات (18)
.: Weblog Themes By BlackSkin :.