X
تبلیغات
رایتل

سلام

من از مشهد برگشتم.

بهترین سفر عمرم بود. فقط ۲۴ ساعت حتی اولش با اعصاب خوردی شروع شد اما بی نظیر بود

برای تک تکتون دعا کردم. (دروغ نمیگم اسمهاتون رو دونه دونه نوشته بودم توی گوشیم اونجا دونه دونه اسم برم :)) ) 

امام رضا خودش من رو طلبیده بود. بر عکس دفعه های قبلی.

وارد صحن که شدم بدنم لرزید ناخودآگاه اشک میریختم . چون دقیقا بعد از بازرسی بود مامانم که اومد فکر کرده بود کسی به من حرفی زده.

رفتیم جایی نشستیم به زیارت خوندن یک دفعه اتفاقی افتاد که عمه جان که شاید سالی ۱۰ بار میان مشهد گفتن خیلی به ندرت پیش میاد کسی این صحنه رو ببینه:

تعویض شیفت خادمین حرم که با مراسم خاص و زیبایی برگذار میشه. همه فیلم میگرفتن اما من فقط اشک میریختم و دعا میکردم. 

دعای اونا که تمام شد یک دفعه حرم خالی شد. بعد انگار یک نیرویی من رو کشید که برم به سمت ضریح اخه ما خیلی فاصله داشتیم با ضریح. رفتم وارد اتاق شدم چشمم به ضریح بود. گفتم یا امام رضا امروز اومدم پابوست اگر خودت میخواهی دستم برسه به ضریحت اگر نه من نه کسی رو هل میدم نه میخوام بخاطر تو به کسی آسیب بزنم که میدونم راضی نیستی. 

چشمم به ضریح بود و به زبان خودم داشتم با امام رضا درد و دل میکردم و دعا میکردم یک دفعه دیدم دستم به ضریحه. باورم نمیشد. همون لحظه باز همه رو دعا کردم وقتی برمیگشتم راه نمیرفتم روی ابرا پرواز میکردم 

صدای مامانم رو شنیدم که گفت بانو اومد داره میخنده نشستم بدنم از هیجان میلرزید و به گریه افتادم گفتم آقا خودش خواست من برسم به ضریح 

قربون امام رضا برم که همین یک سفر ۲۴ ساعته مثل آبی بود روی آتیش برای من و آرامشی که نداشتم. 

جای همه خالی بود. 

خدا رو شکر که همسفری ها هم خوب بودند. 


پی نوشت :

۱- مرسی از زویا ی نازنین و باران پاییزی عزیزم که جواب بازی رو دادن و منتظر پست پرنیان هستم. 

۲- تا جایی که تونستم وبلاگ ها رو خوندم اما دیگه خستگی مجالی بهم نمیده بقیه رو فردا

۳- تیک تاک ساعت داره میگه رفتن نزدیکه و من هنوز هیچ کاری نکردم چنین آدم خونسردی هستم من!



تاریخ : سه‌شنبه 22 بهمن 1392 | 23:54 | نویسنده : بانوی ماه | نظرات (17)
.: Weblog Themes By BlackSkin :.